کوتاه ترین داستان های دنیا: داستان های یک خطی و چند خطی

» کوتاه ترین داستان های دنیا: داستان های یک خطی و چند خطی

مختصر و مفید مطالعه کنیم: داستان های یک خطی و چند خطی

 

- همیشه که نباید داستان ها طولانی باشند. گاهی اوقات هم می توان با استفاده از کمترین تعداد واژه، داستان هایی شُسته و رُفته ساخت. البته از یک داستان یک خطی یا نهایتاً چند خطی، نباید توقع بیش از اندازه داشت. این داستان ها بیشتر از آنکه روایتگر یک قصه با ویژگی های مرسوم آن باشند، تداعی گر جلوه ای خلاقانه و هنرمندانه از کنارِ هم چیدن واژه ها هستند. البته این بدان معنا نیست که داستان های یک خطی و چند خطی صرفاً ظاهر زیبا دارند و از محتوا تهی هستند. اتفاقاً گهگاه در این داستان ها مواردی را هم می توان یافت که از نظر محتوا نیز حاوی مضامین و پیام هایی عمیق و در خور توجه هستند. لااقل در دنیای امروز که خیلی ها حوصله و وقت مطالعه داستان های بلند را ندارند، این داستان های بسیار کوتاه، می توانند شوق مطالعه را در برخی افراد افزایش دهند. در ادامه مطلب تعدادی «داستان کوتاهِ کوتاه» ارائه شده است. برای بیشتر لذت بردن از این داستان ها، لطفاً آن ها را همراه با اندکی تأمل و تفکر بخوانید.

 

نکته: داستان های زیر همگی از زبان انگلیسی به زبان فارسی ترجمه شده اند (در برخی موارد همراه با اندکی دخل و تصرف).

 

آن هایی که در جیب سکه داشتند، از باران لذت بردند؛ آن هایی که در جیب اسکناس داشتند، مشغول یافتن سرپناه برای گریز از باران بودند. (نویسنده: ماناسوی باترا [Manasvi Batra])

 

دوباره با هم غریبه شده ایم، اما این بار از هم خاطره داریم. (نویسنده: وراج پاتل [Vraj Patel])

 

به پسرک معصوم و گرسنه حتی تکه ای نان ندادند، اما بابت خرید عکسی که در آن غم همان پسر نمایان بود، مبلغی چند میلیونی پرداخت کردند. (نویسنده: جای میشرا [Jai Mishra])

 

ازدواج من 6700 دلار برایم آب خورد و طلاقم 16425 دلار؛ هم ازدواج و هم طلاق، هر دو ارزش مبالغ پرداخت شده را داشتند. (نویسنده: اش ویاس [Ash Vyas])

 

در طول 20 سالی که از عمرش سپری شده بود، دائماً از این بابت ناراحت بود که چرا قدش از سایر پسرهای هم سن و سالش بسیار بلندتر است؛ ظرف 2 ماه، عاشق دختری شد که ویلچرنشین بود. (نویسنده: جای میشرا [Jai Mishra])

 

خیلی وقت ها برای خودم آرزوی مرگ کرده ام، ولی بلافاصله یک فکر ترسناک مرا از این آرزو منصرف کرده است: «اگر تو در آن دنیا منتظر من نباشی چه؟» (نویسنده: آنانگشا آلَمیان [Anangsha Alammyan])

 

«شماره رو اشتباه گرفتید» این را صدایی آشنا از پشت خط گفت. (نویسنده: آبهیناو تیاگی [Abhinav Tyagi])

 

آنقدر به آن خیره ماند که بالاخره آهسته آهسته انگشتانش را سوزاند؛ ولی قبل از سوزاندن انگشتان، مدت ها پیش، ازدواج، آینده و ریه های مرد را سوزانده بود. (نویسنده: نیشانت چاوهان [Nishant Chauhan])

 

«چرا به من اعتماد نداری؟» دختر جوان این پیام را تایپ کرد و همزمان برای دو پسر فرستاد. (نویسنده: نیشانت چاوهان [Nishant Chauhan])

 

نکند لحظاتی بعد از مرگ، خدا از ما بپرسد: «خُب، بهشتی که تا الان درونش بودی چگونه بود؟» (نویسنده: ویشال لاهسیو [Vishal Lahsiv])

 

قهوه ی روی میز در حال سرد شدن بود، ولی دختر کماکان چشم انتظار خبری از جانب پسر بود. منتظر بود پسر به نحوی دلتنگی خود را نسبت به او ابراز کند. اما در همان لحظه، در جایی دیگر، پسر داشت سیگار پشت سیگار روشن می کرد تا بتواند دختر را به طور کل فراموش کند. (نویسنده: سوناندا چاودهاری [Sunanda Chaudhary])

 

 

منبع: متن انگلیسی داستان ها از وب سایت «scoopwhoop.com» استخراج شده و سپس داستان ها به زبان فارسی ترجمه شده اند.


آخرین مطالب این وبلاگ



ساخت وبلاگ حرفه ایساخت وبلاگ حرفه ای رایگان
Buy Website Traffic Cheap
Buy Real Traffic
Buy website Traffic



  ساخت وبلاگ