داستان های بسیار کوتاه با چاشنی ترس و دلهره

» داستان های بسیار کوتاه با چاشنی ترس و دلهره

 داستان های ترسناک بسیار کوتاه: چند خطی های دلهره آور

 

- خیلی از آدم ها به فیلم ها، بازی ها و داستان های ترسناک علاقه دارند. انگار میلی پنهان در باطن بعضی از انسان ها وجود دارد که آن ها را به سوی مقوله های ترسناک، هیجان انگیز و غیرقابل پیش بینی می کشاند. پیرامون چراییِ این علاقه، روانشناسان و محققان دلایل متعددی را مطرح کرده اند ولی هنوز نمی توان با قطعیت راجع به ریشه ی علاقه ی انسان به «ترس و وحشت» سخن گفت. برای آن دسته از افرادِ علاقه مند به سوژه های ترسناک، شاید خواندن چند «داستان خیلی کوتاهِ دارای چاشنی ترس و دلهره» خوشایند باشد. البته، آن هایی که سخت تر می ترسند نباید از این داستان های بسیار کوتاه توقعِ وحشت آفرینیِ آن چنانی داشته باشند؛ بهتر است این افراد به همان جنبه سرگرمی آفرینیِ داستان ها بسنده کنند. برای درک بهتر داستان ها، لطفاً کمی بر روی محتوای داستان ها تأمل کنید.

 

نکته: داستان های زیر به صورت اختصاصی برای وبلاگ «رنگارنگ» ترجمه شده اند (در برخی موارد، همراه با اندکی دخل و تصرف).

 

داستان اول:

پدرم از سوی دادگاه به اعدام با تزریق سم محکوم شده بود. در حالی که داشتند او را برای اجرای حکم آماده می کردند، با تمام وجود فریاد کشیدم:

«دست نگه دارید! بابای من بی گناهه! کسی که منو به قتل رسونده، کس دیگه ایه!»


داستان دوم:

تصور اینکه یک دختر خردسال بدون پدر و مادر بزرگ شود و یتیم وار زندگی کند بسیار دردناک است.

به همین خاطر بود که از روی جسد پدر و مادرِ دختر گذشتم، به دختر گریان نزدیک شدم، و یک بار دیگر چکشِ قرار گرفته در دستم را بالا بردم.

 

داستان سوم:

درگیری در پاساژ بالا گرفته بود. از هر سوی پاساژ صدای گلوله می آمد. گلوله ها گاه به مانکن ها و گاه به لباس های پشت ویترین برخورد کرده و آن ها را سوراخ می کردند.

در آن هیاهو و آشوب، هیچ کس توجهش به این نکته نبود که چرا از محل اصابت گلوله ها به بعضی از آن مانکن های ظاهراً پلاستیکی، خون در حال جاری شدن بود؟!

 

داستان چهارم:

در حال نوشتن یک کتاب هستم. طبق تصمیمی که از قبل گرفته ام، برای بیشتر جذاب شدن کتابم، تعدادی از شخصیت های موجود در کتاب باید به قتل برسند.

یادم رفت بگویم، کتابی که در حال تألیف آن هستم، زندگی نامه خودم است.


داستان پنجم:

من یک پسر 4 ساله و یک پسر 6 ساله دارم. امروز در خانه مشغول انجام کارهای شخصی ام بودم که صدای خنده های نخودیِ پسرهایم را از داخل اتاق بغلی شنیدم. معلوم بود دارند با هم بازی می کنند. لبخندی حاکی از رضایت بر لبانم نشست.

در همان حال، ناگهان با شنیدن بخشی از صحبتشان، لبخند بر روی لبانم ماسید. یکی از پسرانم داشت به آن یکی می گفت: «کوین، تفنگ بابا رو به سمت من نشونه نگیر!» لحظه ای بعد، از داخل اتاق صدایی بسیار بلند به گوش رسید.

 

داستان ششم:

زنم مدام به من می گفت که دارد دیوانه می شود. می گفت، وقت هایی که در خانه تنهاست، از گوشه و کنار خانه صداهایی عجیب می شنود. می گفت، تحمل این وضع برایش بسیار دشوار شده است.

چند روز پیش زنم خودکشی کرد. اکنون من و نامزد جدیدم در حال جمع آوری بلندگوهایی هستیم که آن ها را مخفیانه داخل خانه کار گذاشته بودیم.

 

 

نکته: تصویر قابل مشاهده در بالای مطلب، مربوط به تابلوی نقاشی «جیغ» اثر نقاش مشهور نروژی «ادوارد مونک» (Edvard Munch) است. نام اصلی این تابلو در زبان نروژی «Skrik» و در زبان آلمانی «Der Schrei der Natur» است. امروزه تابلوی نقاشی «جیغ» به عنوان یکی از برجسته ترین شاهکارهای نقاشی تاریخ شناخته می شود.

 

منبع: داستان ها از صفحه اینستاگرام «creepycabin» استخراج و سپس ترجمه شده اند.


آخرین مطالب این وبلاگ



Buy website Traffic
Buy Website Traffic Cheap
Buy Real Traffic
ساخت وبلاگ حرفه ایساخت وبلاگ حرفه ای رایگان



  ساخت وبلاگ